قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
419
تاريخ نگارستان ( فارسى )
شعر : ز خاك آفريدت خداوند پاك * پس اى بنده افتادگى كن چو خاك حريص و جهانسوز و سركش مباش * ز خاك آفريدت چو آتش مباش چو گردن كشيد آتش هولناك * به بيچارگى تن بينداخت خاك چو آن سرفرازى نمود اين كمى * از آن ديو كردند وز اين آدمى [ 705 - خوشگذرانى كريم خان . ] 705 و منها كريم خان خوشگذرانى را بسيار دوست داشتى چنانچه پس از آسايش از كار بزرگان ايران ، هيجده سال از شيراز بجاى ديگر نرفت و شب و روز بخوشگذرانى مىپرداخت و زنانى كه براى اين كار آماده بودند هر شب در بزم بادهنوشى او مىآمدند و خوانندگان و مطربان شهر را هر شب بار ميداد گويند شبى يكى از آن زنان را ديد كه گره بر ابرو زده و بانديشه فرورفته است پرسيد كه چه بوده است ؟ زن گفت كه سبزىفروشى سالهاست كه از عشق من در سوز و گداز است و براى نداشتن زر با منش راهى نبود تا اندكاندك از سرمايهء خود هشت سكه زر گرد آورده مرا از داشتن آن آگاه كرد و امشب مرا بمهمانى خواسته من نيز پذيرفتم و براى رفتن آنجا خود را آماده ساختم كه ناگاه ملازمان حضرتت مرا اينجا آوردند ايندم در اين انديشهام كه به آن عاشق دل از دست رفته چه ميگذرد . شعر : مهار بر سر شيران زند صلابت عشق * چنان كشد كه شتر را مهار در بينى هماندم كريم خان فرمان داد كه آن زن را با باده و كباب كه در بزم شاهى بود بخانهء سبزىفروش بردند . [ 706 - كريم خان و غليانبخشى وى . ] 706 و منها روزى كريم خان در باغى كه براى او مىساختند بر سر سنگى نشست و غليانى خواسته مىكشيد و كاركنان آنجا را مىنگريست ناگاه يكى از گلكشان را ديد سر بسوى آسمان كرده چيزى در زير لب گفت و سر را به زير انداخته به كار خويش پرداخت وكيل ويرا نزديك خواند و از او پرسيد رو كه بسوى آسمان كردى چه گفتى ؟ ناوكش گفت با خدا در گفتگو بودم و ميگفتم خدايا تو يك كريمى هرچه هست از تو است اين نيز يك كريم است كه غليانى كه در آن دانهاى گرانبهاست در دست گرفته مى كشد من هم نامم كريم است كه از بامداد تاكنون آرزوى غليان گلى دارم كه دسترس بدان ندارم . شعر : اگر دستم رسد بر چرخ گردون * از او پرسم كه اين چونست و آن چون يكى را دادهاى صد ناز و نعمت * يكى را دادهاى نانى جگرخون